هنوز به دیدار خدا می روند خداهمین جاست نیازی به سفرنیست خداهمان گنجشکی است که صبح برای تومیخواند خدادر دستان مردی است که نابینایی راازخیابان ردمی کند خدا دراتومبیل پسری است که مادرش رابرای درمان به بی
نفس بکش اگر چه میدونم هوا سمیه واس تو که پاک بودی .... رفتنی باید بره بدون برگشت به عقب این اواخر با دلخوری دارم میرم موندن اینجا فقط تکرار روزهاست بی هیچ دلیلی ... نمبدونم شاید این اخرین پستم باشه یا نه مرسی از دوستای عزیز